تبليغاتX
قلندر شب
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:

«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد:

«چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد:

«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد:

«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:

«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:

«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 12:2 |

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها


مثل قصر پادشاه قصه ها


خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های
برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی ست از
تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او آسمان


نقش
روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش


سیل و طوفان نعره ی
توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب


برق تیر و خنجر او
ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست


هیچ کس را در حضورش راه
نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر
بود

از خدا در ذهنم این
تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین


خانه اش در آسمان دور از
زمین

بود ،اما میان ما نبود


مهربان و ساده و زیبا نبود


در دل
او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


...
هر چه میپرسیدم از
خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها


زود می گفتند این کار
خداست

پرس و جو از کار او کاری
خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش
است

آب اگر
خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت
می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند


کج گشودی دست ،سنگت می کند


کج
نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد


در میان آتش آبت می
کند

با همین قصه دلم مشغول بود


خوابهایم خواب دیو و غول
بود

خواب می دیدم که غرق آتشم


در دهان شعله های سرکشم


در دهان
اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


محو می شد نعره هایم بی
صدا

در طنین خنده ی خشم خدا
...

نیت من در نماز ودر دعا


ترس
بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود


مثل از بر کردن
یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر
مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله


سخت مثل حل صد ها مسئله


مثل
تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در
دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر


در میان راه در یک
روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا


زود پرسیدم پدر اینجا
کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست


گفت اینجا می شود
یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده
خواند

با وضویی دست ورویی تازه
کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین


خانه اش اینجاست ؟اینجا در
زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست


فرشهایش از گلیم و
بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است


مثل نوری در دل آیینه
است

عادت او نیست خشم و دشمنی


نام او نور و نشانش روشنی


خشم
نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی
شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است


دوستی را دوست معنی می
دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد


هیچ کس با دشمن خود قهر
نیست

قهری او هم نشان دوستی ست


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این خدای مهربان و
آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر


از رگ گردن به من
نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد
برد

نام او راهم دلم از یاد
برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود


چون حبابی نقش روی آب بود


می
توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا


می توان
با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد


می توان در باره
ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز
گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت


می توان با او صمیمی حرف
زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


می توان تصنیفی از پرواز
خواند

با
الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد


با زبانی بی الفبا
حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت


می توان شعری خیال انگیز
گفت

مثل این شعر روان و آشنا


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این
خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر


از رگ گردن به من
نزدیک تر

قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 11:13 |

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي!!!
+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 10:15 |

گاهی به نگاهت نگاه کن !

 

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

 

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

 

 

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

 

 

  « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است ..

+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 19:8 |
بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید



. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.
۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.
۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)


حالا به پایین صفحه نگاه کنید..........




حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست






1. انیشتین

2. نلسون ماندلا

3. جاکوب زوما

4. تام کروز

5. بیل گیتس

6. گاندی

7. براد پیت

8. محمد علی کلی

arad ! -9

Obama -10



میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم!Click the image to open in full size.

اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... ظاهرا من الگوی زندگی تو هستم
+ نوشته شده توسط آراد در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 11:38 |
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره 
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

------------ --------- -
نتيجه 
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشدهيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست!!!!؟
+ نوشته شده توسط آراد در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 11:28 |

رو تک درخت خونه یه یاکریم نشسته----- با زخم تیر صیاد بال و پرش شکسته

زار و پریشون شده، تاب و توون نداره----- دیگه توی وجودش یه ذره جون نداره

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری----- اگه بشی نا امید، به دست غم میمیری

منم دلم شکسته، غم به دلم نشسته------ کسی تو این زمونه به عشقم دل نبسته

منم یه نیمه جونم منم بی هم زبونم------ قصه بی کسی رو یه عمریه میخونم

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری------ اگه بشی نا امید، به دست غم میمیری

تو خوب میشی پر میزنی دوباره------ به یار خود سر میزنی دوباره

منم که باید شب و روز بسوزم------ یه عمر چشمامو به در بدوزم

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری------ اگه بشی نا امید، به دست
غم میمیری

(برای دریافت فایل تصویری راست کلیک کرده و save target as را کلیک کنید)
فایل تصویری

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 10:49 |
این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو 
آیینه در جواب من باز سکوت می کند 
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو 
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را 
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو 
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو 
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم 
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو 
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم 
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:27 |
هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است

يکي باش براي يک نفر ...نه تصويري مبهم در خاطره ها
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 9:37 |
سوال و جواب از رسول اکرم صلی الله علیه و آله(بحار الانوار)

 

عرض کرد می خواهم داناترین مردم باشم 

                                                                                  حضرت فرمود از خدا بترس

 

عرض کرد می خواهم از خاصان درگاه خدا باشم 

                                                                  حضرت فرمود شب و روز قرآن بخوان 

 

عرض کرد می خواهم همیشه دل من روشن باشد 

                                                                 حضرت فرمود که مرگ را فراموش مکن

 

عرض کرد می خواهم همیشه در رحمت حق باشم 

                                                                        حضرت فرمود با خلق خدا نیکی کن 

 

عرض کرد می خواهم از دشمن به من آفتی نرسد 

                                                                   حضرت فرمود همیشه توکل به خدا کن 

 

عرض کرد می خواهم در چشم مردم خوار نباشم 

                                                                               حضرت فرمود پرهیزکار باش 

 

عرض کرد می خواهم عمر من طولانی باشد                             

                                                                                  حضرت فرمود صله رحم کن 

 

عرض کرد می خواهم روزی من وسیع گردد 

                                                                         حضرت فرمود همیشه با وضو باش

 

عرض کرد می خواهم به آتش دوزخ نسوزم                          

                                                                    حضرت فرمود چشم و زبان خود را ببند

 

عرض کرد می خواهم بدانم گناه به چه چیزی ریخته می شود 

                                                            حضرت فرمود تضرع و توبه به حال بیچارگی

 

عرض کرد می خواهم سنگین ترین مردم باشد 

                                                                        حضرت فرمود از کسی چیزی مخواه

 

عرض کرد می خواهم پرده عصمتم دریده نشود 

                                                                  حضرت فرمود پرده عصمت کسی را مدر

 

عرض کرد می خواهم که گورم تنگ نباشد 

                                                       حضرت فرمود مداومت کن به قرائت سوره تبارک

 

عرض کرد می خواهم مال من بسیار شود 

                                           حضرت فرمود مداومت کن به قرائت سوره واقعه هر شب

 

عرض کرد می خواهم فردای قیامت ایمن باشم 

                                             حضرت فرمود میان شام و خفتن به ذکر خدا مشغول باش

 

عرض کرد می خواهم خدای تعالی را در نماز حضور یابم  

                                                       حضرت فرمود دروقت ساختن وضو بسیار دقت کن

 

عرض کرد می خواهم از خاصان باشم 

                                                      حضرت فرمود در کارها راستی و درستی پیشه کن

 

عرض کرد می خواهم برای من عذاب قبر نباشد 

                                                              حضرت فرمود جامه ی خود را پاک نگه دار

 

عرض کردمی خواهم درنامه عمل من گناه نباشد همیشه خیر و خوبی باشد     

                                                                          حضرت فرمود با پدرومادر نیک کن

+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 8:39 |

اعتراضات ني ني 16 ماهه

 

هفت بند انتقادي بر عملکردهاي روزمره يک جفت پدر و مادر!

پدر گرامي! مباحثات به اصطلاح سياسي شما با عباس آقا ميوه فروش، ممکن بود به قيمت جاگذاشتن اينجانب بر روي يک گوني خيار گنديده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان يک طرفدار دوآتشه برنامه هاي مبتذلي چون «باغ خاله شادونه» و «اخبار بيست و سي»، اصولا نبايد ادعاي شعور سياسي داشته باشيد!
بعد از اين حادثه به اين نتيجه رسيدم که سيب زميني بودن مامان گلم در زمينه
سياست، بزرگترين شانس زندگي غير سياسي من بوده است!

مادر عزيز! سپردن شخص شخيص اينجانب، به دختر همسايه طبقه پايين، نقض آشکار کنوانسيون منع آزار کودکان بوده و قابل پيگيري در مجامع ذي صلاح مي باشد!
نظر به اينکه؛ اين وحشي بياباني در غياب شما و در اوج غليان علاقه و محبت،
اقدام به امر شنيع گاز گرفتن لپهاي بي پناه بنده مي نمايد! تصور اينکه اين
لپهاي صاب مرده، مثل لپهاي سگ نفهم کارتون تام و جري آويزان شود، اصلا جالب
نيست! اصلا!

پدر گرامي! اين حجم از زي زي بودن شما لکه ننگي بر بيست هزار سال تاريخ پر
افتخار زندگي ذکور است! مقايسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذليلي شما، گاهي اين توهم کذا را در ذهن آدم ايجاد مي کند که؛ لابد نسل ما بايد کهنه بچه هم بشويد!

مادر عزيز! بنابر اصل پايستگي شصت پا، هيچ انگشت شصت پايي با خورده شدن تمام نمي شود! پس لطفا کاسه داغتر از آش نشويد و اينقدر با جيغ و داد و اخ و تخ،
اذهان عمومي و خصوصي را مشوش نکنيد! خوردن انگشت پا يک مساله داخلي بوده و لزومي به رسانه اي شدن قضيه نيست!

پدر گرامي! کله صبح زمان مناسبي براي طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر يک لقمه نون سگ دو زدم!» نيست! بپر از سر کوچه يک قوطي شير خشک بگير! شير خانومتان عليرغم عدم اعمال سهميه بندي روي شير، کفاف امورات ما را نمي کند!

مادر عزيز! هنگامي که فوران آلام و مصائب عميق فلسفي و غير فلسفي روح لطيف
بنده، در قالب گريه بروز مي کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبير چندان زيبايي براي اين دست احساست اهورايي نيست البته!
لااقل از گريه هاي شما در هنگام مشاهده فيلمهاي بي مزه هندي معقولتر به نظر مي رسد!

پدر گرامي! در تمام مدتي که شما در کمال محبت، بنده را «سرپايي» مي گيريد، من شديدا به اين نکته فکر مي کنم که ؛ «بايد ............. وسط اين زندگي که آدم توي توالت هم نمي تونه تنها باشه
+ نوشته شده توسط آراد در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 9:20 |


حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند


+ نوشته شده توسط آراد در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 10:7 |
پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما

این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

                                                                                                      امضا : دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

روز بعد  صبح  زود ۱۲  نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند  و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟  

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی : 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .
+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 13:12 |
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232   عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .


لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون دیوانه ای كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 13:51 |
در درس هندسه قضیه‌ای داشتیم به عنوان قضیه حمار که می‌گفت حاصل جمع طول دوضلع یک مثلث از طول ضلع سوم بیشتر است. اما قوانین حمار به همین خلاصه نمی‌شود. در ادامه کل قوانین حمار را توضیح می‌دم




قانون اول:

 

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی می‌کند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.
نتیجه‌گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می‌کنه!

 

قانون دوم:

 

هرگاه خری در فاصله‌ی مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی‌رود تا از گرسنگی بمیرد!
نتیجه‌گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنید.

 

قانون سوم:

 هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه‌گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد بُرد" بیاندیشید سیاستمدار باشید، خر نباشید!

 
نتیجه‌گیری‌های بالا را می‌شه به خیلی از مسائل مثلا سیاست خارجی، داخلی، اقتصادی، فرهنگی، مذهبی و … بسط داد. به امید روزی که همه مثل آدم رفتار کنند
+ نوشته شده توسط آراد در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 9:17 |
 

آن پرنده عاشق است

عاشق ستاره ماهي اي

كه مثل يك نگين نقره اي

روي دست آب برق مي زند

ماهي لباس نقره اي هم عاشق است

عاشق پرنده ي طلايي اي

كه مثل سكه اي توي مشت آفتاب برق مي زند

*

آن پرنده را ولي چطور

مي شود به ماهي اش رساند !

خطبه عروسي

اين دو عاشق عجيب را چطور

مي شود ميان ابر و آب خواند !

هيچ كس تا كنون

سفره اي براي عقد ماهي و پرنده اي نچيده است

هيچ كس پرنده ماهي اي نديده است .

*

يك شبي ولي

مطمئنم عشق بال مي شود

راهي جاده هاي روشن خيال مي شود

ماهي اي مي پرد به سمت آسمان

يك شبي مطمئنم عشق باله مي شود

راه هاي دور مثل كاغذي مچاله مي شود

و پرنده اي شناكنان

مي رود به قعر آب هاي بيكران

بعد از آن

روي نقشه هاي عاشقي

سرزمين تازه اي آفريده مي شود

و پرنده ماهي اي بال و پر زنان ، شنا كنان

هم در آب و هم در آسمان ديده مي شود.

 
+ نوشته شده توسط آراد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 13:8 |
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:52 |
   

به نام بخشنده بزرگ

داور بر حق

به نام خداوند ایثار و انصاف

 

خارم اگر از خاری

خارم تو مپنداری

دانم که مرا با گل

یکجا تو نگهداری

 

گل را تو به آن گویی

که از عشق معطر شد

آن گل که فقط گل بود

در حادثه پر پر شد

 

سودای تو را دارم

من از دل و از جانم

گفتند که پیدا شو

دیدند که پنهانم

گفتند که پیدا کن

خود را و تو را با هم

گفتم که پیدا هست

در هر نفس آدم

پیداست و من پنهان

من در تن و او در جان

یک آن نظری کردم

در خود گذری کردم

دیدم که نه در دوری

نزدیک تر از نوری

در راه عبور از تو

من این همه دور از تو

یک عمر نیندیشم

هیهات، تو در پیشم

چشم است که بینا نیست

در عشق كه اينها نيست

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:22 |
کاش ميشد ما بهاري ميشديم خيس آواز قناري ميشديم

کاش از خوبان عالم ميشديم توبه ميکرديم، آدم ميشديم

کاش نامردي نصيب ما نبود درد بي دردي نصيب ما نبود

کاش چوپان دل ما عشق بود

پاسبان محفل ما عشق بود

+ نوشته شده توسط آراد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:8 |

نیکی و بدی که در نهاد بشر است     شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل       چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!  اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو مرد نیستی " .
اون شب دیگه ...

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:42 |
سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی رنگ منم شکل تویی

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:29 |
بوی باران ؛ بوی سبزه ؛ بوی خاک
شاخه های شسته ؛ باران خورده ؛ پاک
آسمان ِ آبی و ابر ِ سپید
برگ‌های سبز ِ بید
عطر ِ نرگس ؛ رقص ِ باد
نغمه‌ی شوق ِ پرستوهای شاد
خلوت ِ گرم ِ کبوترهای مست .....ـ
.
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال ِ روزگار !ـ
خوش به حال ِ چشمه ها و دشت ها
خوش به حال ِ دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال ِ دختر ِ میخک که می خندد به ناز
خوش به حال ِ جام ِ لب‌ریز از شراب
خوش به حال ِ آفتاب
.
ای دل ِ من گرچه در این روزگار
جامه‌ی رنگین نمی پوشی به کام
باده‌ی رنگین نمی نوشی ز ِ جام
.
نقل و سبزه در میان ِ سفره نیست
جام‌ات از آن می که می باید تهی است
.
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مست‌ام نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
.
گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ
هفت رنگ‌اش می شود هفتاد رنگ
.
فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط آراد در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 9:39 |

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم

هرکی دوست داره جدول تناوبی عناصر رو با یه روش جدید و بصورت کامل یاد بگیره به این سایت مراجعه کنه

واقعا جالبه.

http://www.dayah.com/periodic

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:12 |

با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند

شب سياه قصه را هواي تو سحر كند

باور ما نميشود در سر ما نمي رود

از گذر سينه ما يار دگر گذر كند

شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام

كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كنم

مقصد و مقصودم تويي عشقمو معبودم تويي

از تو حضر نمي كنم سايه مگر سفر كند

چاره ي كار ما توي ياور و يار ما تويي

توبه نميكند اثر مرگ اگر اثر كند

+ نوشته شده توسط آراد در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 10:16 |

عید همتون مبارک

چندتا عکس نوروزی زیبا

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

نظر یادت نره

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 12:9 |
با سلام خدمت همه دوستانی که به این وبلاگ لطف داشتن

چند ماه پیش (فروردین ماه) مطلبی با عنوان بازي زندگى وراه اين بازی نوشتم و چون چند صفحه میشد در صفحه دوم وبلاگ پست کردم که با لینک (ادامه مطلب) میتونید اونو مطالعه کنید

ولی مثل اینکه بعضی از دوستان متوجه نشده بودن و درخواست ادامه مطلب رو داشتن (محسن. عرفان و دلارام) در حالی که بنده کوتاهی نکرده و مطلب رو بصورت کامل نوشته بودم.

 این مطلب رو نوشتم که سوء تفاهمات رفع بشه...

 

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 14:32 |

اي كاش دوست داشتن را تجربه نمي كردم، تجربه ي تلخي بود... ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد

 

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

اين اتش عشق است نسوزد همه كس را 

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 13:24 |

چه کردي با من؟... ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟... مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتنت... مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد... چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟... غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 13:20 |
دوران بقا چو ابر صحرا بگذشت...
+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:58 |

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمت

با بودن او بهشت را فهميدم آن روح پری سرشت را فهميدم وقتی كه به اين سادگی از دستم رفت بی رحمی سرنوشت را فهميدم

ميدوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

روزگار بيرحمه تو مهربون باش اگه آفتاب ميسوزونه تو سايبون باش حالا كه سرما كمين كرده كنار باغچه واسه گلهاي نيمه جون تو باغبون باش

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

ديدي ديده به ديدار تو باز داشتم و توباز ديده از ديدگانم پنهان نمودي ديدي ديده شدن را از ديدگان تو مي خواستم و ديدي توباز ديدگانت را به ديدارم نگشودي ديدي تو همه چيز را ديدي اما مرا نه ...

+ نوشته شده توسط آراد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 |