تبليغاتX
قلندر شب

نیکی و بدی که در نهاد بشر است     شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل       چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!  اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو مرد نیستی " .
اون شب دیگه ...

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:42 |
سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی رنگ منم شکل تویی

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:29 |
بوی باران ؛ بوی سبزه ؛ بوی خاک
شاخه های شسته ؛ باران خورده ؛ پاک
آسمان ِ آبی و ابر ِ سپید
برگ‌های سبز ِ بید
عطر ِ نرگس ؛ رقص ِ باد
نغمه‌ی شوق ِ پرستوهای شاد
خلوت ِ گرم ِ کبوترهای مست .....ـ
.
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال ِ روزگار !ـ
خوش به حال ِ چشمه ها و دشت ها
خوش به حال ِ دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال ِ دختر ِ میخک که می خندد به ناز
خوش به حال ِ جام ِ لب‌ریز از شراب
خوش به حال ِ آفتاب
.
ای دل ِ من گرچه در این روزگار
جامه‌ی رنگین نمی پوشی به کام
باده‌ی رنگین نمی نوشی ز ِ جام
.
نقل و سبزه در میان ِ سفره نیست
جام‌ات از آن می که می باید تهی است
.
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مست‌ام نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
.
گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ
هفت رنگ‌اش می شود هفتاد رنگ
.
فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط آراد در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 9:39 |