تبليغاتX
قلندر شب

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها


مثل قصر پادشاه قصه ها


خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های
برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی ست از
تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او آسمان


نقش
روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش


سیل و طوفان نعره ی
توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب


برق تیر و خنجر او
ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست


هیچ کس را در حضورش راه
نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر
بود

از خدا در ذهنم این
تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین


خانه اش در آسمان دور از
زمین

بود ،اما میان ما نبود


مهربان و ساده و زیبا نبود


در دل
او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


...
هر چه میپرسیدم از
خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها


زود می گفتند این کار
خداست

پرس و جو از کار او کاری
خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش
است

آب اگر
خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت
می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند


کج گشودی دست ،سنگت می کند


کج
نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد


در میان آتش آبت می
کند

با همین قصه دلم مشغول بود


خوابهایم خواب دیو و غول
بود

خواب می دیدم که غرق آتشم


در دهان شعله های سرکشم


در دهان
اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


محو می شد نعره هایم بی
صدا

در طنین خنده ی خشم خدا
...

نیت من در نماز ودر دعا


ترس
بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود


مثل از بر کردن
یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر
مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله


سخت مثل حل صد ها مسئله


مثل
تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در
دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر


در میان راه در یک
روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا


زود پرسیدم پدر اینجا
کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست


گفت اینجا می شود
یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده
خواند

با وضویی دست ورویی تازه
کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین


خانه اش اینجاست ؟اینجا در
زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست


فرشهایش از گلیم و
بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است


مثل نوری در دل آیینه
است

عادت او نیست خشم و دشمنی


نام او نور و نشانش روشنی


خشم
نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی
شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است


دوستی را دوست معنی می
دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد


هیچ کس با دشمن خود قهر
نیست

قهری او هم نشان دوستی ست


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این خدای مهربان و
آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر


از رگ گردن به من
نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد
برد

نام او راهم دلم از یاد
برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود


چون حبابی نقش روی آب بود


می
توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا


می توان
با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد


می توان در باره
ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز
گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت


می توان با او صمیمی حرف
زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


می توان تصنیفی از پرواز
خواند

با
الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد


با زبانی بی الفبا
حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت


می توان شعری خیال انگیز
گفت

مثل این شعر روان و آشنا


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این
خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر


از رگ گردن به من
نزدیک تر

قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 11:13 |

رو تک درخت خونه یه یاکریم نشسته----- با زخم تیر صیاد بال و پرش شکسته

زار و پریشون شده، تاب و توون نداره----- دیگه توی وجودش یه ذره جون نداره

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری----- اگه بشی نا امید، به دست غم میمیری

منم دلم شکسته، غم به دلم نشسته------ کسی تو این زمونه به عشقم دل نبسته

منم یه نیمه جونم منم بی هم زبونم------ قصه بی کسی رو یه عمریه میخونم

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری------ اگه بشی نا امید، به دست غم میمیری

تو خوب میشی پر میزنی دوباره------ به یار خود سر میزنی دوباره

منم که باید شب و روز بسوزم------ یه عمر چشمامو به در بدوزم

قصه نخور یاکریم دوباره پرمیگیری------ اگه بشی نا امید، به دست
غم میمیری

(برای دریافت فایل تصویری راست کلیک کرده و save target as را کلیک کنید)
فایل تصویری

+ نوشته شده توسط آراد در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 10:49 |
این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو 
آیینه در جواب من باز سکوت می کند 
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو 
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را 
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو 
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو 
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم 
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو 
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم 
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:27 |


حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند


+ نوشته شده توسط آراد در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 10:7 |
 

آن پرنده عاشق است

عاشق ستاره ماهي اي

كه مثل يك نگين نقره اي

روي دست آب برق مي زند

ماهي لباس نقره اي هم عاشق است

عاشق پرنده ي طلايي اي

كه مثل سكه اي توي مشت آفتاب برق مي زند

*

آن پرنده را ولي چطور

مي شود به ماهي اش رساند !

خطبه عروسي

اين دو عاشق عجيب را چطور

مي شود ميان ابر و آب خواند !

هيچ كس تا كنون

سفره اي براي عقد ماهي و پرنده اي نچيده است

هيچ كس پرنده ماهي اي نديده است .

*

يك شبي ولي

مطمئنم عشق بال مي شود

راهي جاده هاي روشن خيال مي شود

ماهي اي مي پرد به سمت آسمان

يك شبي مطمئنم عشق باله مي شود

راه هاي دور مثل كاغذي مچاله مي شود

و پرنده اي شناكنان

مي رود به قعر آب هاي بيكران

بعد از آن

روي نقشه هاي عاشقي

سرزمين تازه اي آفريده مي شود

و پرنده ماهي اي بال و پر زنان ، شنا كنان

هم در آب و هم در آسمان ديده مي شود.

 
+ نوشته شده توسط آراد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 13:8 |
+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:52 |

زاهدا من كه خراباتي و مستم به تو چه ؟

گر بود باده و مي بر سر دستم به تو چه ؟

تو كه مشغول مناجات و دعايي چه به من ؟

من كه شب تا به سحر يكسره مستم به تو چه ؟

تو به محراب نشستي ، احدي گفت چرا ؟

من كه در گوشه ميخانه نشستم به تو چه ؟

آتش دوزخ اگر روي بر ما بكند

تو كه خشكي چه به من ، من كه تر هستم به تو چه ؟

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 14:28 |
 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم .

همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده توسط آراد در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 14:21 |

دلم گرفته ازاين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزارفرسنگ است...

 

مرا گشايش چنـدين دريچه کافــی نيست ... هـزار عرصه برای پريـــدنم تنگ است...

 

اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است...

 

چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ی خود را ... دلی که با تپـش عشق او همـاهنگ است...

 

هـزار چشـــمه ی فرياد در دلـم جوشيد... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است...

 

مـرا به زاويه ی بـاغ عشق مهمان‌کـن... در اين هزاره فقط‌عشق پاک و بی‌رنگ است.

+ نوشته شده توسط آراد در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 14:54 |

نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند          نه هر كه آينه سازد سكندري داند

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست             كلاه داري و آيين سروري داند

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن               كه خواجه خود روش بنده پروري داند

 غلام همت آن رند عافیت سوزم           که در گدا صفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی          وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم           که آدمی بچه ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست         نه هر که موی تراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا              که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد        جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

+ نوشته شده توسط آراد در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 14:55 |