تبليغاتX
قلندر شب - اراد

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمت

با بودن او بهشت را فهميدم آن روح پری سرشت را فهميدم وقتی كه به اين سادگی از دستم رفت بی رحمی سرنوشت را فهميدم

ميدوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

روزگار بيرحمه تو مهربون باش اگه آفتاب ميسوزونه تو سايبون باش حالا كه سرما كمين كرده كنار باغچه واسه گلهاي نيمه جون تو باغبون باش

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

ديدي ديده به ديدار تو باز داشتم و توباز ديده از ديدگانم پنهان نمودي ديدي ديده شدن را از ديدگان تو مي خواستم و ديدي توباز ديدگانت را به ديدارم نگشودي ديدي تو همه چيز را ديدي اما مرا نه ...

+ نوشته شده توسط آراد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 |